جنوب
درود به همه ی دوستانی که توی دوران بدی که حالا بهش پشت کردم منو تنها نذاشتن شعر گفتن و توی شبانه ها و صبح گاه های شاعرانشون منو هم دعوت کردن . شاید شوق بودن با این دوستان رها باشه که باز هوس بازگشت تو سرم وول می خوره پس درود و : دلم می خواهد جهان دچار سوء تفاهم شود دوباره و من پرت شوم کنار دامن لک گرفته عصر وقتی شب لجن به دامنش می پاشد و تازه مثل بال پیراهن پری - دختر همسایمان که توی آب های مرداب شده ی حمویی۱ دیدمش / بعد از اینکه سیل آمده بود رودخانه را بشوید / و شسته بود / و رفته بود تا دریا را هم بشوید - می شود. دیدم ایستاده / راست رفته بود تا ته زمین را بیابد / پری/ بال پیراهنش مثل دامن عصر ... وقتی شب ... و گیسوان شلالش / جاری زمین - پری / جاری رود خانه شد جاری مند جاری خلیج جاری جهان پری / جاری عصر های شنبه ی من / / / پری! جهان دچار سوء تفاهم عصر های شنبه ی من شده است که برای همه لک های گرفته به جای بال پیراهن تو/ « پری سیما بت عیسا پرستم »۲ می خوانم / می خواند. ۱- حمویی : روستای ابا و اجدادی من ۲- مصرع اول دوبیتی معروفی از شاعر هم شهرستانی ام فایز دشتی دوستان گرانقدر هر چه کردم شاید بتونم با شعری / مطلبی /چیزی به روز بشم نتونستم اگه خبر بدین سعی می کنم بیام و تو محفلتون شرکت کنم. بدرود تا.... مرا از ماه بترسانيد از اينهمه درخت پايان راه اين همه رود در من نگاه هزار برگ زل مي زند در من گيسو به آب مي دهد پري . مرا به تمام نقاط دلتنگ جهان بپاشيد به رنگ سياه چشماني كه در من هلول كرده اند. مرا به لهجه اي ديگر عادت دهيد عادت هميشه گله كه چرا گاه را به سمت پرتگاه كوچ مي دهد و از خيال خود هلهله مي بارد براي ماه براي سنگ هاي حاشيه رود و درخت مي كارد براي ماه. ماه هرچه درخت مي كارد اينجا پر از پري مي شود. پري با گيسواني پر از برگ پري با گيسواني پر از من كه آويخته دوست داردخودش را از اينهمه شاخه اين همه شاخه كه شبيه گريه/كه شبيه خنده كه شبيه آب واژه مي شوند. با واژگان وارونه پرسش دوباره جهان را سرفه مي كنم و بر مي خيزم از خودم در شلال گيسوان پري ... از من بترسيد زير سر من موج هاي بلندي آب مي شوند. این شعر رو تو سرزمین آبا واجدادیم ((حمویی )) نوشتم روستایی که سال ۶۵سیل بلعیدش. با علی برادرم رفته بودیم اونجا. همون زمان هم مشغول کار روی نمایشنامه (( از شفق خیش خیزران )) نوشته نمایشنامه نویس قدر همشهریم ُ محمد رضا بیگناه بودم . این شعر همیشه با یاد خاکم حمویی ، برادرم علی و دوستم محمد رضا بیگناه همراهه. یک مشت سگ سلسله وار سیاه سگ با نام مستعار و پر از اشتباه سگ از روی نعش من رد می شوند من از لاشه ی سگ های مرده از جد گوسفند های پشم آلو استرالیا زن های کولی اسپانیا کنجشک های اول قصه که گفته باشم پر می شوم /-/-/- _ : نم نم با ران ساعت 8 شب / زیر کابینت آشپز خانه و سلام من به سوسک تنهای زائو سلام سعی کن گوش هایت سماق بمکند و ماده ی لزج تازه مترشح را لیس بزنی. _ :از مرگ به آغوش مستی که خراب باشد آغوش مستی که خراب باشد: به گوشم از مرگ: کنجشک ها سیم ها را می جوند لب های رود خانه برق گرفته شده آغوش مست خراب: آواز کنجشک ها زوزه ی گرگ شد دخترک کبریت فروش/ فال کولی _: آقا اجازه کدوم کتاب و ور دارم قصه ی دیو جنگل و یا خال خاله سوسک سگ آقا اجازه کتاب آخرش دیوونگیه اولش مرگ /-/-/- من اما سر به سر سوسک سیاهم من اما پا به ماه اشتباهم و چند نقد و نظر گهربار: شعرتان را خواندم ،تا حدودی به یک نوع خاطره نگاری می ماند که در شعر، جدید است . فلش بک ها نیز خیلی خوب جای خودشان را یافته اند . و" من اما پا به ماه اشتباهم " یکی لز زیباترین پایانبندی هایی ست که دیده ام. موفق باشید. سركار خانم مینا درعلی: شروع شعر بسیار معترضانه بود و این اعتراض تا پایان شعر ادامه می یابد تا به اعترافی لجوجانه میکشد. عقل مست کرده وازپیچ وخم عواطف به طرزعجیبی میگذرد.... ببیننده ای که مستی را تجربه نکرده باشد اینگونه رفتار ها به تعیبرچشمانش خواب آلود/ دیوانگی مینماید. godo54 : انگار این ماده لزج تازه مرشح روی تمام شعر پاشیده است حتی نمی توان برای یک لحظه نفس تازه کرد . خوشحالم از خواندن کاری که تلاش دارد متفاوت باشد. سلام ابراهیم عزیز جناب شاکری _ عزیز ! شعرتان را خواندم لادن جمالي: نم نم با ران ساعت 8 شب / زیر کابینت آشپز خانه محمد مراد: جناب شاکری بادرود به شما در تمرین ذهنی مداومی باید میبود تا به فراست اینگونه عواطف حجیم و متفاوت رسید سلام. فرشته قاسم زاده: سلام مهسا فعال: سلام درود تصمیم داشتم ضمن تبریک سال نو و بهار تازه به همهی شما عزیزان وبلاگ رو با یه کار جدید به روز کنم اما به علت هایی تصمیم گرفتم شعر موجود رو که ویرایش جدید ازش دارم رو به روز کنم پس : به لبی که مرگ می اندیشد را اگر سرخ بکشی حتا و خوانش کوتاهی از استاد عزیزم علیرضا عمرانی بر شعر مرگ به عنوان عنصرکانونی این متن ،سایه ی خود را همه جا افکنده و ماحضور وهمناکش را در پس عباراتی چون : چشم گربه /ماسیده بر سیاه جاده .....به دهان که نه /به نیش کشیده ...سرخورده از سوراخ.....می بینیم و حس تر س خورده ی اشیا از نگاه راوی/شاعر از طریق افعال کارکردی حاضر در متن می بینیم و این یعنی حرکت شاعرانه ی متن به سمت تغییر باورهای مخاطب در راستای درخواست شاعر . و خوانشی پر بار و گرانمایه از شاعره پر توان سر کار خانم پرستو ارسطو: به لبی که مرگ می اندیشد را اگر /سرخ بکشی حتا / دامان مرگ را دست نمی کشد هرگز / چرا که جهان را چیزی کم دارد / می بیند. / چیزی که شاید چند نخ سیگار دزدیده / باشد /از دکه ی دیشب که شاید سر خورده باشد توو / از سوراخ نور زده به بیرون / مثل چشم گربه / بعد / به نیش کشیده به دهان که نه! / درست مثل مرگ در کنار شعر زندگی، مرگ یکی از رایجترین همراه ادبیات و شعر است و اساسن در یک شعر یا نوشته ی خوب سایه ی همیشگی مرگ بدنبال زندگی میدود ! به جای زمین زیر سر من بلند می شود دارد. زیر سر من ترک برداشته که زمین به لرزه افتا ده. اصلا . یادم نیامده امشب با کدام دست هنوز. سمت تو لرزیده باشم اما زیر سر زمین می لرزد هنوز. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و مقاله من در گارگاه نقد با عنوان ((مقدمه ای بر شعر درمانی)) حالا که هر چی سعی می کنم نمی تونم با یکی از شعرای جدید کنار بیام بالاجبار یکی از غزل های قدیمی رو می نویسم این غزل شاید دومین یا سومین غزل من باشه. بر می گرده به سال های ۷۴ یا ۷۵ درست یادم نمی اد.ولی فکر کنم همون ۷۴ درست باشه. گناه من فقط نادانی من بود باور کن فقط این داغ بر پیشانی من بود باور کن فقط تردید در پاسخ به چشمان زلیخایت گناه یوسف کنعانی من بود باور کن غروب و سایه روشن هایی از چشمان تو هر شب پیام آخرین مانی من بود باور کن و بعد از تو حضور دائم اشک وفا داری غرور سفره مهمانی من بود باور کن بیا برگرد تا دیروز راهی نیست آن روزی که از خوش لحظه های آنی من بود باور کن بارون می باره و من واژه ای آوایی چیزی پیدا نمی کنم که مال تو نباشه می خوام از شرت خلاص شم اما این بارون اگه به جا آسمون از زمین می بارید حالا من به جا تو واسه خودم یه مشت ابر قلمبه داشتم که می تونستم خداشون بشم چی فک کردی ؟ خدات هم مث من عاشق همین چن تیکه ابره با همین هیکلای قناس و همین لب و لوچه های آویزون که اگه اراده کنن و چشم بگردونن می تونن زیر دل تموم دنیا خالی کنن تو رو خدا اون پایین عقت نمی گیره از آدمایی که مث درد به هم پیچیدن و اصلن یادشون نمی آد آخرین تیکه ابر و آخرین چیکه بارونی که مال خودشون کردن کی بود؟ تو رو خدا عقت نمی گیره از ... خودت؟ ... اگه بخوای می تونم این بالا یه تیکه ابرم و بالشت کنم اگه بخوای... می خوام از شرت خلاص شم تو این پست می خوام از سه تا دسته ی سه تایی اسم ببرم که دوسشون دارم/ خوندمشون و تو یه دوره هایی از زندگی با هاشون زندگی کردم. (ترتیب آوردنشون اتفاقیه و ارجحیت یکی بر دیگری نیست.) دسته اول: ویلهلم فردریش نیچه/ زیگموند فروید/ آنتونن آرتو. این سه نفر رو تقریبا تو یه دوره ی زمانی با هم می خوندمشون.و احساس می کنم یه جورایی تو یه دنیای دیگه خیلی با هم در ارتباط بودن . نیچه: فیلسوف زبانشناس یا همون فیلسوف دیوانه یا... خیلی قابل احترامه به نوعی خیلی های بعد از خودش متاثر از فلسفه ی اونن.در موردش به طور جداگانه می نویسم. فروید : رواشناس /پزشک/زیست شناس... یا همون لقب مشهورش پدر علم روانکاوی.خیلی خلاصه می گم که فروید به معنای کامل کلمه یک نابغه است یک نابغه در علم.در مورد این بزرگ هم مفصل می نویسم. آرتو:تئوریسین تئاتر شقاوت یا تئاتر خشونت اصلا به قول خودش تئاتر .آرتو اگر چه تو طول حیاتش اونقدر ها که لازم بود نتونس از شهرت خودش استفاده کنه ولی بعد از مرگش... ( شاید مثل خیلی ها)وقتی کم کم داشت تئوری آرتو جون می گرفت و دیگرون می فهمیدنش آرتو تو بیمارستان های روانی بود... . بعدا بیشتر می گم در موردش. دسته ی دوم: مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولانا)/لوسمیو نویچ ویگوتسکی / شیخ شهاب الدین سهروردی. این که چرا این سه نفر با هم رو تو یه دسته قرار می دم نمی دونم ولی قابل تفکیک از هم نیستن برا من. مولانا : مفتی اعظمی که درس و کتاب رو به آب داد و حرف و قول و گفت را بر هم زد تا... .واقعا چی می تونم ازش بگم که نشنیده باشین .ولی من می گم ازش اونطوری که خدم می دونم .مفصل هم ازش می گم. لوسمیونویچ ویگوتسکی : روانشناس بزرگ روسی کسی که نه تنها در جامعه من بلکه در اکثر بلاد به درستی شناخته نشده . کار های بزرگ و دامنه دار او در زمینه زبان و تفکر راهگشای خیلی ها شد. کسی که وقتی به علت نامعلوم می میره تنها ۳۸ سال سن داشته. سهروردی: شیخ اشراق /تو جامعه من معمولن وقتی دست رو یه چیزی گذاشته می شه برای معرفی اونقدر ابتدایی و سطحی برخورد می شه که به حد ابتذال پایین می اد.اشراق و شیخ جوان نیز مشمول همین قاعده است به اعتقاد من .این که من چه می اندیشم در موردش رو بعدا می گم مجال این پست کمه. دسته سوم: ساموئل بکت/برتولد برشت /ژان پل سارتر بکت: محاله کسی تئاتر در هر سطحی کار کرده باشه و حد اقل یه بار اسم این آدم و در انتظار گودو به گوشش نخورده باشه بکت که به نوعی راهگشای فیلسوفان بعد از خودش بود تنها یک تئاتری بود هرچند با جیمز جویس و ... زندگی می رد ولی یک تئاتری بو با تئاتر به دنیا اومده بود شعر هم که می گفت /داستان هم که می نوشت تئاتری بود چند گاه از زندگیش رو که دوس دارم تو یه ژست مفصل می نویسم . برشت : کسی نیست بهش بگه آخه واجب بود اون نمایشنامه ها رو بنویسی که بعد به خاطرشون آلاخون والاخون بشی و مدام از شهری به شهر دیگه بری؟ برشت جون تو هم مثل خیلی از نون به نرخ روز خوز های اون موقع نازیستی می نوشتی و خلاص.برشت می گه : دوستان به من می گویند روزی همه چیز خوب خواهد شد .من هرگز نمی پرسم کی؟ سارتر : انسان محکوم به آزادی است. سارتر تمام عمر اینو با صدای بلند می گفت. فلسفه ،رمان، نمایشنامه و ... همه برای بیان اگزیستانسیالیست جاودانش بود.سارتر رو بدون دوبوار نمیشه دید.سیمون فیلسوف و... بذاری پراکنده گویی نکنمو.... اما اون یک یکی مورنو( مورینو):روانشناس وینی که به طور رسمی در ۱۹۲۰ تئاتر درمانی رو به جامعه بشری هدیه داد .شاید بیشتر از اینکه با خودش باشم با نظریه هاش و با سایکو درام مانوس بودم تو این مدت. ولی اونقدر قابل تقدیره که این دو کلمه مورنو و سایکو درام از هم قابل تفکیک نیستن برام. مورنو می گه :تئاتر درمانی شرح زیبایی شناسانه آزادی است. بعد از مورنو خیلی ها رو این نوع در مان کار کردن که به جا های خوبی هم رسیدن اما مورنو همواره مورنو خواهد ماند و سایکو درام تا ابد به این نام( مورنو) خواهد بالید. این شعر رو برا همه ی اینا که خیلی وقت ها باهاشون آروم شدم می خونم: این که مسلم است آدم آرام که نداشته باشد قرار هم ندارد اصلا قرار نبود اینطور زیر دل آدم را خالی کنند. اینطور موج پشت موج آدم آرام می خواست آرام کنار بالشی از پر که نیست نباشد کنار بالشی از آتش کنار بالشی از سنکریزه بالشی از کوه اصلا کنار بالشی از موج آدم آرام می خواهد.
از مرگ: کنجشک ها سیم ها را می جوند
لب های رود خانه برق گرفته شده
آغوش مست خراب:
آواز کنجشک ها زوزه ی گرگ شد
دخترک کبریت فروش/ فال کولی
...................................................................
.
نمی توان ادعا کرده با فرهنگ لغات وتشخص هویت کلمه به ماهیت شعر رسید.. روزن های فرهنگی به سمت های محتلف بازاست ته زمینه ای اندیشیدن نیز ئزنه سنگینی است که چشم را بسوی ناخواسته می لغزاند... من برای جسین هیچ دق نمیشوم چون ازخردکی نه من نه پدرانم اورا زیسته است... اما ....
شعرنییز گاه سرخ تر از حادثه ای حسین است ولی چشم به غیرازین میخواهد که تا آن معراج برسد...دشواری فهم پاره ای از بندها شعر گراک ارج شما من تبل را به تقلا وا داشت واین ممارست ذهنی خوبی بود
تلفیق سطرهای موزون با تکنیک سناریو نویسی و ایجاد سکانس های مختلف در این کار توانسته کشش و جاذبه خوبی را ایجاد کند که البته همین ویژگی متن را به اجرا وابسته کرده است.
درواقع می توانم بگویم که این خصوصیات ویژه ی این دست آثار هستند که با اقتضائات منحصر به خودشان قابل تحلیلند...
شعر زیبای تو را خواندم ولذت آنجا به من تحمیل شد که شما تلاش کرده اید با ورز دادن زبان به نگاهی شخصی در این عنصر حیاتی دست پیدا کنید اما عزیز من پیشنهاد می کنم که به همان اندازه که نوشتن یک شعر معجزه ای ست دیگر از خود شعر نباید انتظار معجزه داشت اگر چه شاعرانه گی شما را در نقد کار های خانم ارسطو خوانده ام و پیداست که شعر خوب را می شناسی که با این درک صحیح آینده ی روشنی پیشروی شماست
پایدار باشی و خلاق
شعری بود کاملن جدا از پیش انگاشته های ذهنی من در حوزه ی شعر . ولی این که چقدر در حیطه ی شعریت قرار دارد بحثی کاملن متفاوت از زیبایی شناسی _ معمول در شعر فارسی را می طلبد. در شعر شما نوعی برداختن به فضای گیتیگی و دنبال کردن مفاهیم در خارج از موازین شعر - از نوع معمول اش - دیده می شود . اینگونه پرداخت ها در شعر فارسی بی سابقه هم نیست . کما این که در دوره هایی از شعر فارسی چه بسا رواج هم داشته است . اما این خود به خود دلیل بر این نمی شود که به صورت عمدی شعر را از عناصر شعری خالی کنیم و در نهایت به یک استعاره ی کلی -که خود شعر است- تن در دهیم.
شعر امروز آمریکا_تا آنجا که من خوانده ام و می خوانم -_ نمونه ی اعلای این گونه رویکرد با مفاهیم است . اما نقطه ی قابل توجه این است که در ایران با توجه به حضور مفاهیم نهفته در عمق اجتماع و در کل سلیقه ی جمعی مخاطب ایرانی که بر خواسته از ذهنیت جمعی و صناعت گرای ماست .حضور و تولید این چنین ادبیاتی اصولن چشم انداز جالبی را انتظار نمی کشد . البته این ها که می نویسم نه وحی منزل است نه نظر همگان چرا که نمونه های موفق این نوع شعر را کم و بیش در حوزه ی شعر فارسی خوانده ایم ( هم من هم شما ) .
این شعر در واقع می تواند حضور اشعار موفق از این دست را در حیات ادبی شما نوید دهد .چرا که شاعر از لحاظ پرداختن به زبان ( به معنی اخص کلمه ) چیزی کم ندارد. اما این مفاهیم هستند که چندان درونی نشده اند و ار این لحاظ خود را خیلی زود لو می دهند .
از این که صریح گویی کردم عذر می خواهم .
و سلام من به سوسک تنهای زائو
.
.
.
خلق فضا در فضا برای زایش طنزی تلخ
مماس شدن تصاویری بر هم که یک تصویر بکر بسازند
آفرین
مهمترین دلیل گذار از مدرنیته به پست مدرن ، محدودیتهای موجود در مدرنیته و وسعت و گستره ی پست مدرن بوده است لذا در شعر و ادبات ، هر قالب و فرم نو ، اجازه ی ظهور دارد، اساسا نمیتوان متکی به قالبهای سنتی باقی ماند ، البته هرگز هم نمیتوان شعری را بدلیل اینکه دارای قالب سنتی است یا قالب نو ، چشم بسته پذیرفت یا رد کرد،.
هر پدیده ی نو ممکن است در ابتدا حتی با اعتراض مواجه گردد اما این ایرادات یا اعتراضات ، نمیتواند موید یا مکذب یک دیدگاه ادبی یا سبک شعر باشد، بنظر بنده
در دنیای پست مدرن میبایست از تمام ظرفیتها ، قالبه ، ساختارها و بدایع زبان برای ظهور و خلق آثار نو استفاده کرد ، شاد باش و جنوبی بمان
در این نوع قالب شکنی اگر به ظرفیت ساختاری خویش واقف نباشی سر گردنه ی مدر نیسم به پست مدرنیسم لنگ میمانی که من با شناختی که از سبک اندیشه ی پیشرو آقای شاکری دارم گمان ندارم که بی بضاعت دست به این ریسک زده باشند
و در این شعر محتوای شعر گویا قرار است بر قالب شعر ،مقدم باشدو هماهنگی ریتم میان سطور باید فدای جان کلام میشده اگرچه هارمونی هم در اینجا دست به تبر سنت شکنی برده و مخاطب را با هجوم تفکری دیگرگونه روبرو ساخته چیزی که مرا در این شعر غافلگیر کرد این است که مفاهیم تازه تر از تعابیرند و" کنتراست "رنگ میان موازین و فضا ی مفاهیم بسیار چشمگیر است وهمین تضاد تند شعر را اینگونه غریب جلوه میدهد که پاره ای از اذهان شاید دندان جویدن آنرا نداشته باشند
با درود و احترام به آقای ابراهیم شاکری
شروع شعر با کلماتی ست پر فریاد و گلویی پر از اعتراض. تصاویر پس از آن به تصاویر کودکی و خاطره باز می گردد و لطیف می شود.
شعر متفاوتی خواندم. واژه ها را بی واهمه و زیبا وارد شعر کرده اید.
پایان شعر را بسیار دوست داشتم:
من اما سر به سر سوسک سیاهم
من اما پا به ماه اشتباهم
شعرتان را خواندم . مملو از تصاویر که می شد با آن فیلمی را به تصویر کشید با چندین مضمون .
و اینجای سروده تان
از مرگ: کنجشک ها سیم ها را می جوند
لب های رود خانه برق گرفته شده
...........
زیبا بود
ممنون
سبز باشید
و اما شعر
به نظر نمی رسد که شاعر با پیچیدگیهای زبانی خاص خود مخاطب را به لذتی که شایسته و در خور شعر است رسانده باشد. عدم برقراری ارتباط با زبان و نحو کلمات به گونه ای است که می توان از اشکالات اساسی شعر به آن اشاره کرد.
دامان مرگ را دست نمی کشد هرگز
چرا که جهان را چیزی کم دارد
می بیند
چیزی که شاید چند نخ سیگار دزدیده
باشد
از دکه ی دیشب
که شاید سر خورده باشد توو
از سوراخ نور زده به بیرون
مثل چشم گربه
بعد
به نیش کشیده
به دهان که نه!
درست مثل مرگ
" مارسل پروست"درباره مرگ میگوید: «میگوییم نمیشود لحظه ی مرگ را پیشبینی کرد و هر گاه نیز صحبت از مرگ میشود و قوع انرا به آینده ای دور حواله! میکنیم و باور نمیکنم روزی که شروع شده،غروبش را مرگ در انتظار نشسته
در این شعر که باید به صفت خوب مزینش کرد بسیار آگاهانه به این واقعیت پرداخته شده چهره ای که در قاب خود تصاویر ی زنده از هراس و هراس از ترس را
با قلم مویی شاعرانه و انتخاب رنگ سیاه و خاکستری ارائه کرده
با وجود چهره ی مخوف! این تابلو هنرمندانه بیشتر از جرأتم مایل بودم که در آن خیره بمانم و از چهره ی مرگ لذت ببرم
با درود و احترام
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت
توسط hiroo| |
درود
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
توسط hiroo| |
سلام شاید ۱ماه به یک ماه به روز شدن زمان زیادی باشه.شاید که چه عرص کنم خودم هم معترفم .زمان زیادیه سعی میکنم فاصله رو کمتر کنم. با یک شعر از کتاب (( ماه مچاله بر پیشانی برکه )) درخدمتتون هستم.
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت
توسط hiroo| |
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت
توسط hiroo| |
